آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

آترین کوچولو

16اردیبهشت 93

امروز صبح کلی سختی ازت  نمونه گرفتم و بابا برد داد آزمایشگاه خدا کنه چیزیت نباشه عزیزکم ، البته امروز بهتری و کمتر میگی داغه داغه..... عروسکم   امروز با مامانی رفته بودیم پارک بانوان اونجا برا خودت کلی حال کردی وکالسگه سواری ،اولش نشسته بودی و با هم کلی راه رفتیم و دویدیم وکلی کلاغها رو دید زدی و دنبالشون کردی اونجا  پرکلاغه وقتی از کالسگه ات پاده میشی میخوای اونو راه ببری،هلش بدی،میری پشتشو و  راهش میبری،هرکی میبینتت کلی میخنده عشقم چیپس خیلی دوست داری مامانی یکی خریده بود تهش یه کم مونده بود داده بودیم دستت،تو  هم میریختی زمین و با پاهات لهشون میکردی این عکسها رو دم در پارک ازت گرفتم ،من...
16 ارديبهشت 1393

15 اردیبهشت([رفتن به دکتر)

امروز بردیمت تهران دکتر چون احساس کردم موقعی که جیش میکنی  میگی داغه داغه،انگار سوزش ادرار داری   خانوم دکتره میگفت به نظر من این بچه سالمه ،اما برای اینکه خیالتون راحت بشه از ادرار مینویسم،از ساعت 4 تا 7 اونجا تلاش میکردیم ازت نمونه بگیریم،ولی نشد اون کیسه رو که میخواستم بهت وصل کنم کلی گریه میکردی و داغه داغه میگفتی ،یکیش که نشد. دومی رو وصل کردم و رفتیم  تو محوطه بیمارستان یه دوری زدیم مرغابیها رو دیدی و بهشون غذا دادی،           اومدیم و بازت کردم دیدم کلی جیش کردی اما هیچ کدومش تو اون پلاستیکه نرفته هیچی برگشتیم خونه و قرار شد اونجا ازت بگیرم ...
15 ارديبهشت 1393

13-14 اردیبهشت

این چند روز آخری مسافرت قاط زده بودی و هیچی نمیخوردی،امروز هم 13 است و هیچی نخوردی فقط شیر شیر   غذا خوردنت یه کم بهتر شده امروز یه کم پونه دم و تو آب تشت ریختم و گذاشتمت اون تو نشستی وچندتا قاشق هم دادم خوردی،جیگر مامان تو عشقمی نمیدونی وقتی میگی داغه ،چقدر دلم برات میسوزه ،دردت به جونم ...
14 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

اینم مال یه روزیه که رفته بودیم برج یادمان تاریخ دقیقش رویادم نی ولی  تو اردیبهشت بود، شهر بازیش تعطیل بود تو هم این قطاره رو دیدی و هی گیر دادی که سوارش بشم و موفق شدی:     و امااااااااااااا اینم از فضولیااااااااا عاشقه اینی که کیف پولها رو بجوری ،عابر بانکها رو و........................... اینم یه بار که مشغول بودی       اینم آترین خااااااااااااااااااااااااااااااااانوووووووووووووووووم با قیافه لوووووووا ششششک خووووووووورده:   جیگرممممممممممممممی ،یه عالمه بوووووووووووووس ...
13 ارديبهشت 1393

شمال 10-13 اردیبهشت 93

صبح روز 10ام چهارشنبه ساعت 7:30 اینها راهی  شمال شدیم ،با دایی اینا و بابایی شون   اینم چندتا عکس تو محوطه جایی که بودیم:           همش میگفتی تاب تاب ،یعنی منو ببرین سوار تاب بشم قربون ژست گرفتنهات بشمممممممممممم   عصر همون روز که رسیدیم لب ساحل رفتیم و چایی خوردیم:     اینم مال روز بعد است که رفتیم تله کابین رامسر:     اینجا هم محوطه بالای تله کابینه:       عزیزکم اینجا گذاشتیمت بایستی تا ازت عکس بگیریم ،نمیدونم تو آب جوب کوچیک کنارت چی دی...
12 ارديبهشت 1393